زندگی غمگین تر از آنی بود که در غمگین ترین
لحضات
عمرم احساس می کردم
آنقدر بی رحم بود که عشق زیبایمان را باخود از
بین برد
آرزوهایمان را به آغوش مرگ برد وبی صدا دفن کرد
دلش به نگاه مظلوممان نسوخت
عشقمان در حال خراب شدن بود او چیزی را ندید
ولی با خراب شدن آن من نیز خراب شدم
آری زندگی این است
سال های انتظار وصال به قبرستان عشق ها ختم می شود
احساس می کرد روزی خواهد رسید که دستانش را با
تمام
احساس لمس کنم اما نشد...
بی هیچ دلیل قانع کننده ای...
من هنوز از چشمان او سیر نشده ام خدا...
سلام
این
متن زیبا رو دوست گلم زهرا جون توی اوج دلشکستگی هایی که با عشقش داشته نوشته میگن
چیزی که از دل برآید بردل نشیند امیدوارم به دلتون نشست باشه...
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-qformat:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin-top:0in;
mso-para-margin-right:0in;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0in;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:"Calibri","sans-serif";
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
برچسب:
نویسنده: alisan
تاريخ: پنجشنبه
11 مهر
1392 ساعت: 19:08