داستان

خرید بک لینک

موضوع : کادوی تولد

امروز تولد من بود خیلی خوشحال بودم به این فکر میکردم که چه کادوهای برایم می آورند ،

ناگهان صدای زنگ در حیاطمان بلند شد . رفتم در را باز کردم ، دیدم مادربزرگم پشت در

ایستاده است . گفتم سلام مادر بزرگ ! حالتون خوبه چه خبر از این طرفها . دلم برایت خیلی

تنگ شده بود .

مادر بزرگم گفت حالا برویم داخل خانه برایت توضیح میدهم که چرا سرزده به خانه ی تان

آمدم . داخل خانه رفتیم بعد از سلام واحوال پرسی گرم مادر و مادر بزرگم .

یکدفعه مادر بزرگم دستش را برد زیرچادرش و یک کادو درآورد به من گفت بیا عزیزم این هم

کادوی تولدت ، راستی تولدت مبارک ! ان شاء الله صد ساله شوی ؟

من با خوشحالی کادو را گرفتم واز او تشکر کردم واورا بوسیدم وسریع کادو را باز کردم .

او برایم یک عروسک سارا از همون عروسکهای سارا که در کانون بود برایم خریده بود .

عروسک چشمهایی قشنگ وابروهای کمانی داشت و اورا در آغوش گرفتم وبه مادر بزرگم

گفتم فردا که خواستم به کانون بروم عروسکم رابا خودم می برم تا به دوستانم نشان بدهم تا

عروسکم با عروسکهای آنجا دوست بشه وبا هم بازی کنند .

فایزه صادقی کلاس چهارم ابتدایی


حرمت عشق...

ما را در سایت حرمت عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: alisan بازدید: 262 تاريخ: يکشنبه 28 مهر 1392 ساعت: 15:42

صفحه بندی