اهل دانشگاهم
روزهایم یک به یک از پی هم میگذرند
اتودی دارم,چندتایی تاچ,دوسه تا هم ماکت
همکلاسی هایی دارم همه از دم نایاب
و خدایی که مرا کرده جواب
من دانشجویم
قبله ام اموزش
جانمازم پوستی,مهرم جامدادی
اتلیه سجاده ی من
من وضو با اکولین میگیرم
شیت وقتی میبندم
که خروس میکشد خمیازه
من نمره با کمک بچّه ها میگیرم
اهل دانشگاهم
پیشه ام بیکاریست
گاه گاهی مینویسم جزوه
اما
همان به که ننویسم!
چه خیالی,چه خیالی...میدانم
حرف زدن بیهوده است
خوب میدانم ارشد قبول شدن افسانه است
خوب میدانم که دیگر نیست امیّدی...نیست امیّدی
استاد از من پرسید:چند نمره ز من میخواهی؟!
من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند؟!
گذر کردم من از یک سرعت گیر
چهار سال و اندی پیش
منظورم کنکور است!!
به امید معمار شدن
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط بی رحم معماری
و به خیل هندسه دان ها پیوستم
چیزها دیدم در دانشگاه
اردوها رفتم
من کسی را دیدم
که از حس حسادت
برای نیم نمره از استاد گدایی میکرد
من کسی را دیدم
که با دیدن یک نمره ده
ازخود سایت ,تا دم دانشگاه
پشتک میزد
من استادی دیدم
که مشروط شدن را میفهمید
من استادی دیدم سراپا عقده
من دانشجویانی دیدم,کارشان تربیت استاد!!!
من کسی را دیدم که با لیسانس شیمی
مهندس ناظر بود
قدبلندی دیدم
بس بی عقل بود
من کسانی دیدم
کارشان نمّامی
من ندیدم در پایان ترم استادی راضی باشد از ما
من ندیدم یک ورودی باشد مثل ما
من نمی خندم اگر دوست من یکسال عقب می افتد
من نمی خندم اگر موی سر دوستم میریزد
من نمیخندم اگر...
خوب میدانم روش های تقلّب را
و زمان انتراک رفتن را
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی میمیریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم
من نمیدانم که چرا میگویند:
بچه های معماری عجیب اند!!
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
ساک ها را باید بست
کاشان دوباره باید رفت
اهل دانشگاهم
اما...
نپرسیم چه شد
که در عرض سه سال
شهریه ها را دو برابر کردند
و زمان کلاس ها را نصف
نپرسیم که چرا این روزهای اخر ساعت ها اینقدر تند ثانیه ها را شمردند
نپرسیم که چرا...؟!چه شد...؟!
چرا...؟!
چه شد...؟!
کار ما نیست پاسخ به این چراها
کار ما شاید این است
که مدرک در دست
در ناکجا اباد
بی خبر از همه جا و همه کس
پا بکوبیم به زمین.
و در پایان به قول شاعر:
لبم لرزید اما گفتنی ها بر زبانم ماند
فقط از زخم دندانی که بر لب ها فشردم,ماند بر پیراهن من لکه ای نارنگ.
چهارمین سالروز اولین کلاس دانشگاه با استاد قاسمی{۱۸مهر۱۳۸۸}......باد.
برچسب:
نویسنده: alisan