روزی همه ی آدمهای اطرافم راترک خواهم کرد و خواهم رفت به دورهای دور، به آن بالاها آنجاکه هیچکس دستش به من نرسد .
میروم بالا تا بفهمم که زیبایی هرچند بزرگ از بالا چه کوچک و پست است .
روزهای گذرای عمرم را به امید فرداهای ندیده تند تند میشمارم و از صف کردن روح بی جانم در کالبد زمان خسته و افسرده ام ...
زمان گذر لحظات بود و من چه دیر باورکردم که همه ی احساس انسان تنها در بودن است و بس و چه دلتنگ میشدم آن هنگام که هیچ کس حتی یک نفر هم برایم نمانده بود.
امااین قصوراز ما بود و من نفهمیدم که انتهای تنفس سخت بودنم بوی ناامیدی میداد و بوی نرسیدن ...
نمیدانم در کدام انتهای تباهی دست و پا میزنم که حتی صعود نیز دستان ناتوانم رادر آغوش سترگ خود نمیکشد .
امروز از گذشته ها به رفتنت بیشتر محتاجم و یک نیاز سخت بر تمام وجودم چنگ انداخته است ، همان نیاز به صعود و رفتن به جایی که دیگر هیچ کس حتی او نیز مرا نبیند، مرا نشناسد.
من امروز از دیروز بیشتر محتاج رفتنم ...
برچسب:
نویسنده: alisan