خرید بک لینک

روزی همه ی آدمهای اطرافم راترک خواهم کرد و خواهم رفت به دورهای دور، به آن بالاها آنجاکه هیچکس دستش به من نرسد .

میروم بالا تا بفهمم که زیبایی هرچند بزرگ از بالا چه کوچک و پست است .

روزهای گذرای عمرم را به امید فرداهای ندیده تند تند میشمارم و از صف کردن روح بی جانم در کالبد زمان خسته و افسرده ام ...

زمان گذر لحظات بود و من چه دیر باورکردم که همه ی احساس انسان تنها در بودن است و بس و چه دلتنگ میشدم آن هنگام که هیچ کس حتی یک نفر هم برایم نمانده بود.

امااین قصوراز ما بود و من نفهمیدم که انتهای تنفس سخت بودنم بوی ناامیدی میداد و بوی نرسیدن ...

نمیدانم در کدام انتهای تباهی دست و پا میزنم که حتی صعود نیز دستان ناتوانم رادر آغوش سترگ خود نمیکشد .

امروز از گذشته ها به رفتنت بیشتر محتاجم و یک نیاز سخت بر تمام وجودم چنگ انداخته است ، همان نیاز به صعود و رفتن به جایی که دیگر هیچ کس حتی او نیز مرا نبیند، مرا نشناسد.

من امروز از دیروز بیشتر محتاج رفتنم ...


برچسب: نویسنده: alisan تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1392 ساعت: 16:41

صفحه بندی