کودکی ها روی بهار خواب خانه ی قدیمی همیشه قبل خواب وعده ی من و آسمان بود که او ستاره هایش را
بشمرد و من آرزوهایم را ...گاهی شهابی می گذشت و محو می شد ...مادربزرگم می گفت : وقتی شهابی
بیفتد آرزویی، آدمی می میرد ....و من دوباره آروزهایم را می شمردم که مبادا کم شده باشد و هر بار برای
آسمان می گریستم که او یکی از ستاره هایش را از دست داد ...هر شب چند تا از آرزوهایم را به ستاره ام می
گفتم و می گفتم و می گفتم ...تا به خواب می رفتم ...حیف که اين روزها آسمان خانه ها مال خودت
نيست ...حالا بزرگ شده ام ...قدم کمی بلندتر شده ..آرزوهايم را ناگزیر به پذیرفتن تقدیر !!!..آخر نمي دانم چرا
هر چه قدر بزرگ تر شدم آسمان انگار دورتر و دورتر شده ..حالا دلم می خواهد به ذوق یک لحظه لمس آسمان
قد بلندی کنم و انگشتم به یکی از ستاره ها برسد اما نمی رسد و نمی رسد ... قد دلم هم کوتاه تر از این حرف
هاست كه مرا به ستاره ها برساند...تنها دل خوشی ام شباهنگام خیره شدن به ماه و ستاره هاست آن هم
اگر دریچه ای ، پنجره ای ،پشت بامی سهم نگاهم شود و زیر لب می خوانم :
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشی شاید که نگاهی کند آگاه نباشی
اما من چه چشم زدن ها که غافل بوده ام ...اما مگر می شود بی نگاه و نظرش یک لحظه زیست ؟ ! ! ..مگر
نه این که گاهی از تلاقی نگاه ها دل می لرزد و عشق خلق می شود ...و او که خود خالق عشق است ... این
دل من و این دستان بخشنده اش ... او که خوب می داند که هر آدمی را از کدام راه ها عبور دهد تا به آرزوهایش
برساند ... اما آسمان از کجا شروع می شود ؟ از بالای پشت بام خانه ی ما ؟ از بالای بلندترین طبقه ی این
آپارتمان مرتفع ؟ از قله ی بلندترین کوه دنیا ؟ از هواپیمایی که از میان ابرها و گاهی بالای آن ها می گذرد ؟ یا از
موشکی به فضا پرتاپ می شود ؟ آسمان از کجا شروع می شود ؟ من باید دلم چقدر قد بلندی کند ؟! کودکی
ها که فاصله ای نبود ...آسمان از روی همان بهار خواب شروع می شد ...همان جا که من کودکی ها ستاره ها
را می شمردم و خودم را بین شان می دیدم ...به گمانم آسمان خیلی نزدیک تر از این حرف هاست ... من آن
روزها آسمان را از زمین هم نزدیک تر می دیدم ...حالا او دور است ...آسمان دور است ...تو دوری ... و دنیای ما
دنیای فاصله هاست ...فاصله هایی به اندازه ی دوری ستاره ها از چشمان من ...به اندازه ی ارتفاع آسمان
و کوتاه قدی دل من ....به اندازه ی فاصله ی زمین و آسمان ...این روزها انگار دنیا ، دنیای فاصله هاست ...
هر شب به ماه دیده ،ترا یاد می کنم با مه فسانه گفته و فریاد می کنم
شاید تو هم به ماه کنی ماه من، نگاه با این خیال خاطر خود شاد می کنم
اين روزها آن قدر عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم ..آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه
دارم ..آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
من تا روز ديدارثانيه ها را به گردن دقيقه ها مي اندازم و انتظار را به شط غزل مي نشانم...مدت هاست كه پيله
ام شكسته و از مقام پروانه شدن جامانده ام..تو باشي پرواز را دوباره ياد مي گيرم
برچسب:
نویسنده: alisan